در انتظار ذوالبر | ||
|
با وضو وارد شوید این خمیه گاه فاطمه (س) است هر که آید به اینجا در پناه فاطمه (س) است فرا رسیدن ایام فاطیمه و شهادت دخت نبی اکرم رو به همتون تسلیت میگم. قسمت اول خاطرات که از خوشیا میگم هوا تاریک بود ما وارد ارودگاه حضرت فاطمه شدیم همون مارد خودمون السلام علیک یا شهدا هوا خوب بود وسایلمان را داخل اتاق گذاشتیم و بر سر قبور شهدا رفتیم نماز مغرب را فردا خواندیم ولی نماز عشاء را به جماعت خواندیم زیر بارون توی رویا یه سه شنبه شب زیبا، ی مسیر و قدمی سبز ته جاده حرمی سبز، ببوسم خاک پاک جمکران را این آهنگ هشدار گوشیم بود که یعنی وقته نماز صبح بعد از نماز خوابیدم و هنوز چشمانمان گرم نشده بود که گشت ارشاد اومد گشت ارشاد ! خدا حفظش کنه خیلی پسر خوبیه مثل همیشه اومده بود برا بیدار کردن بچه ها. امسال اوضاع کمی فرق داشت مسئول اردوگاه عوض شده بود و همه چیز رو هوا بود دقیقا نمیدونستیم باید چیکار کنیم ی سری کارا که از قبل معلوم بود رو شروع کردیم تا سرهنگ بیاد سرهنگ درویشی! با خادمهای خواهر و برادر اخه امسال خواهران هم از 15 اسفند اومده بودند. تو جلسه همه حرفاشون رو زدند نوبت به من رسید کلی پیشنهاد دادم برا کار اردوگاه اما همه رو سرهنگ رد کرد منم تو دلم گفت حالتو میگرم از اون روز کارم شده بود انتقاد به سرهنگ و کاراش سرهنگ تو جلسه گفته بود که اقا گفته اقتصاد مقاوتی پس با همین وسایل سر کنید اخه من همش بهش میگفتم سیم چین میخوام بچه ها هم این موضوع رو سوژه کرده بودند و به سرهنگ میگفتند که اقا گفته: مقاوت اقتصادی با سیم چین تو اون جلسه قرار شد فعلا نمازخونه رو تزئین کنیم. من ی طرح محراب ریختم و دو تا از بچه شروع به ساختش کردند چشم هر دو رو برق زد البته بیشتر کار رو انجام داده بودند کمیش اونده بود که خودم تمومش کردم نمیگم عالی چون من خودم هیچ چیز رو در حد عالی نمیدونم و خوب شده بود. سید مهدی که از دوستامون بود و این مدت شده بود پیش نمازمون گفت خودم میخوام افتتاحش کنم در این زمان خواهران در حال تزیئن دیوار نماز خونه بودند که من هر از گاهی از کاراشون ایراد میگرفتم فکر کنم هر سری کلی تو دلشون بهم فحش میدادند اخه کلی کار میکردند بعد من میگفتم به درد نمیخوره عوضش کنید خوب خدایشم خوب نبود دیگه البته جای هم که کارشون خوب تشکر میکردم روز 25 اسفند قرار بود ی مراسم عروسی کنار شهدای گمنام داشته باشیم صادق کار تزئین رو داده بود دست خواهران ولی باز من رفتم و کمی طرحشون رو عوض کردم خلاصه اون روز از صبح تا شب ساعت 9 کار کردیم و مراسم به خوبی انجام شد. روز بعد خواهران قرار بود اخی روز سختی براشون بود همشون افسرده و ناراحت بودند. ی خبر خوشم بدم که یکی از برادرا از یکی از خواهرا خوشش اومد و تو این مدت کلی داستان داشتیم من از بین پسرا کلا در جریان بودم ولی دخترا همه خبر دار بودند چون جریان خوصوصیه ازش حرف نمیزنم حاج یعقوب هم بالاخره اومد با سید محسن و سید محمد. روز بعد ی جلسه گرفته شد و کار یادمان با دست حاج یعقوب شروع شد مثل همیشه طرح رو هم سید محسن ریخت. من فقط گفتم خونه حضرت زهرا رو بسازیم همین دیگه نظری ندادم به یک سری دلایل خواست. شروع به ساخت کردیم همه چیز خوب بود کارمون تموم شده بود من داشتم فانوس های رو دیوار خونه رو کار میکردم که باد شدیدی گرفت و احساس کردم دیوار داره تکون میخوره سریع به حاجی خبر دادیم به چنتا از بچه ها گفت که از پشت کچ بزنند تا دبوار نریزه. عباس پشت دیوار بود که ناگهان دیوار کج شد و میله های پشتش خورد خدا رحم عباس کرد که میله ها بود وگرنه دویار روش خراب شده بود. چه کنیم چه نکنیم تصمیم گرفتیم دیوار رو خراب کنیم و دوباره بسازیم داشتیم دیوار را خراب میکردیم که ناگهان سردار فضلی اومد. همه دست از کار کشیدیم و رفتیم استقبال همه با سردار داستند و گفتند سردار بوس هم میدی گفت بله که بوس هم میدیم با سردار رو بوسی کردم و اروم دم گوشش گفتم همه میگن بوی اقا رو میدید خندید و گفت ما کجا اقا کجا بعد خواست بره که من بهش گفتم سردار دم نمازه صبر کنید نماز رو باهم بخونیم گفت باشه بعد یکی از بچه ها گفت سردار تو تا درخواست داریم یکی دیدار رهبری یکی کربلا دم سردار گرم بهمون 14 تا کربلا داد همه بچه ذوق کرده بودند قرار بود فرادش قره کشی بشه من صادق گفتم اسم خدامهای قبلی که رفتن رو هم بنویس اونا هم خادم بودن فرقی نداره صادق هم گقت اسم هر کی بیشتر از 5 روز بوده رو مینویسم. قرار بود فردا صبح بعد از زیارت عاشورا قره کشی بشم من بعد از نماز رفتم بخوابم کمی خسته بودم وقتی برا صبحانه پاشدم بچه ها بهم میگفتند حاج احمد کربلایی فهمیدم اسم تو اون 14 تا در اومده از یطرف خوشحال بودم از ی طرف گیج اخه امادگی رفتن ندارم سید مهدی وقتی منو دید بغلم کرد و زد زیر گریه اخه سید خیلی دوس داشت بره کربلا ایشالله میره. دوباره شروع به ساخت دیوار خونه کردیم کار که تموم شد خواستیم در رو آتیش بزنیم نزدیک بود دست منم بسوزه در نسوخت چون باد شدیدی میومد. روز قبل از عید همه مسئولین با سردار جمیری رئیس سپاه بوشهر جلسه داشتند و قرار شد من از طرف خدام پسر برم حرف بزنم منم تو جلسه از همه کارای سرهنگ انتقاد کردم. کلی معروف شدم برا همین مسئول خبر گذاری ارودگاه باهام مصاحبه کرد و مصاحبه رو زد تو سایت بسیج نیوز. تو اون جلسه سردار گفت باید سر جاده ایستگاه صلواتی داشته باشیم منم قبول کردم با چنتا از بچه بریم اونجا ایستگاه بزنیم. گلاب به روتون اونجا سرویس بهداشتی صحرایی هم درست کردیم دست اقا محمد گل درد نکنه که زحمتش رو برامون کشید خلاصه خیلی حرف زدم من تا روز 4 فرودین که برگردم تو ایستگاه سر جاده موندم از همه بحثها بدور تازه ارامش پیدا کرده بودم ایشالله سال دیگه اگه رفتم کاری به هیچ چیز ندارم ی سره میره تو ایستگاه صلواتی سر جاده از همه چیز به دور باشم. الان خونم ولی دلم مارده نظرات شما عزیزان:
بر عالمیان رحمت رحمان زهراست
در هر دو جهان سرور نسوان زهراست نوری که دهد شاخه طوبی از اوست کوثر که خدا گفته به قرآن زهراست ![]() ![]() موضوعات مرتبط: دل نوشته ها و خاطرات خودم، ، [ سه شنبه 6 فروردين 1392
] [ 11:53 ] [ یاران ذوالبر ] |
|
(function(i,s,o,g,r,a,m){i['GoogleAnalyticsObject']=r;i[r]=i[r]||function(){ (i[r].q=i[r].q||[]).push(arguments)},i[r].l=1*new Date();a=s.createElement(o), m=s.getElementsByTagName(o)[0];a.async=1;a.src=g;m.parentNode.insertBefore(a,m) })(window,document,'script','//www.google-analytics.com/analytics.js','ga'); ga('create', 'UA-52170159-2', 'auto'); ga('send', 'pageview'); |